آخر منطق

 

راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقیمعروف شده بود

شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها راتعقیب میکند.

 دوستش پرسید چی فکر میکنی؟ گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدداست به ما تجاوزکند.

 دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟ گفت منطقی است که از هم جداشیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند

جدا شدند و دوستشسراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهرمنطقی رفت بعد از مدتی

 خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کردگفت مردک به من نزدیک شد و

من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا دوستش پرسیداو چی کار کرد؟

گفت او هم شلوار خود را کشید پایین. پرسید خب، بعدش چی شد؟ گفتخب،

نتیجه منطقی این شد که*من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تااون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا*

/ 1 نظر / 88 بازدید
سایه

سلام [خنده] چه منطق کارآمدی! داستان جالبی بود. خوشحال می شم به منم سر بزنید