دوقلوها

دکتر برای روز 5 شنبه برام سونو نوشته بود برای وضعیت جنین. اینکه شب تا صبح چی به من گذشت فقط خدا میدونه. شب تا صبح هم از این دنده به  اون دنده شدم. مگه خوابم میبرد. اون مقداری هم که میخوابیدم کابوس میدیدم. صبح شد و همسر رفت سرکار و من با دخترک خونه بودیم. هیچ شماره ای از مطب دکتر سونوگراف نداشتم که ببینم اصلن هستن یا نه. خدا شاهده از شدت اضطراب حالت تهوع داشتم. یه کم به دخترک صبحانه دادم و باهم مشغول بازی بودیم که من رفتم آشپزخونه تا وسائل صبحانه رو جابجا کنم. وقتی برگشتم دیدم دخترک کل وسایل توی کشوهاشو ریخته بیرون. مشغول جمع کردن اونا بودم که یه کاغذ پیدا کردم مربوط به توضیحات عکس رادیولوژی دخترک. وای خدای من شماره سونوگرافی اونجا بود و سریع زنگ زدم و خانومه گفت ما تا ساعت 11 هستیم. ساعت 9.5 بود و سریع آماده شدم و با دخترم رفتیم. پذیرش شدیم و نشستیم. خانومه گفت مثانه باید پر باشه و من چند لیوان آب خوردم. پا به پای من هم دخترم هم آب میخورد. اونجا یه تابلو بود که روش عکس از سونوی سه بعدی جنین بود و تمامش رو برای دختری توضیح دادم تا اینکه نوبت من شد. خدا میدونه با پای لرزون رفتم تو و دکتر گفت که آماده شو. منم خوابیدم رو تخت و ملافه رو کشیدم روم. دخترک هم پیشم واساده بود. دکتر اومد و خلاصه لحظه سرنوشت ساز: این سیاهی رو  میبینی ؟

بله

این کیسه جنینته و اینم قلبش. صدای قلبش رو هم گوش کن.

خدایا لبخند کل صورتم رو گرفته بود.

بذار ببینم این یکی دیگه چیه؟

من: حتما" جنین دومه

دکتر گفت بله اینم جنین دوم . اینم صدای قلبش. هردوشونم سالم و نرمال هستن. تاریخ زایمان هم اول بهمن 91.

وای یعنی منو میگی اگه روم میشد همونجا یه سجده شکر میذاشتم. از مطب هم که اومدم بیرون به تمام دوستان و خانواده خودم و همسر خبر دادم. الان هم اینجا خدمت شما هستیم و سه نفری داریم یه پست میذاریم.

فقط امیدوارم این ماهها را به سلامتی سپری کنم چون بارداری دوقلویی خیلی پرخطر هست و مراقبت بیشتری میخواد.

اخرش هم باز از خدای خوبم سپاسگزارم. شکرت خدای مهربون

 

/ 2 نظر / 85 بازدید
مهتاب

واااای عزیزم مبارکه[قلب][ماچ]

هیلا

ای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خوش به حاااالت منم عاشق نی نی دو قلوووو ام[ماچ][بغل] دوست داشتی به منم رمز بده باهم دوست بشویم[نیشخند]