بازم دخترم

سلام دوستای گلم

 

یه چند وقتیه از دخترم ننوشتم. همون که عشقمه عمرمه  نفسمه

 

پنج شنبه خونه مامان بودیم و گفت من خوراکی میخوام. میوه آوردم نخورد و گفت چیپسی پفکی چیزی برام بیار. گفتم پاشو با بابابزرگ برو و بخر .

گفت نه توبیا.

گفتم مانتو من خیسه و نمیتونم. با بابابزرگ بره.

گفت نه آخه من دوست دارم با تو برم چون تو خیلی خوشگلی دلم میخواد با تو برم.خوشمزهدروغگو

آخر هم به بابام گفت بابابزرگ تو برو برام خوارکی بخر و بیار.

 

دخترک مشغول بازی با عروسکاش بود و من کارامو میکردم که دیدم به یکی از عروسکاش میگه ای مجسمه بلاهت.تعجب

اول فکر کردم اشتباه میکنم یه کم که دقت کردم دیدم نه درست شنیدم به عروسکش که مثل شیطونی کرده میگه مجسمه بلاهت

 

ظهر شده و میخواد بخوابه و همش داره وول میزنه . بعد میگه مامان دستتو بزار که سرمو روش بذارم و بخوابم. میگم مامان جان دستم درد میکنه رو بالشت بخواب میگه نه آخه دست تو نرم و نرم ( گرم و نرم ) دوست دارم روی اون بخوابم.قلب

 

شب رفته که بخوابه و پدرش داره لباس خوابشو میپوشونه و من این مکالمه رو میشنوم:

پدر: دخترم پاشو لباس خوابتو بپوش و بخواب

دختر: نه من دراز میکشم تو لباسامو درآر و لباس خواب بپوشون.خوشمزه

دوباره دختر: بابا شورتمم عوض کن.تعجب

پدر: نه نمیخواد شورتت تمیزه.

دختر: نه بابا خانوما باید هرشب شورتشون رو عوض کنن.تشویق

وقتی هم که من اومدم بخوابم به من خبر داد که مامان بابا شورتمو عوض نکرد.قهر

 

پنج شنبه با خواهرم رفتیم بیرون و از خواهرم قول گرفته که با اتوبوس بریم. خوب دیگه همتون خیابونای تهرانو میشناسید که چقدر صاف و بدون چاله است. به خواهرم میگه :

خاله چرا اینقدر تو خیابونا چاله چوله است؟سوال

خواهرم: خوب خیابون همینجوریه دیگه . دست انداز داره.

دخترم: پس به آقای راننده بگو از چاله ها نره من حالم بهم میخوره استفراغ میکنم.سبز

 

موقعی که رفتیم خرید به خواهرم میگه خاله بذار این مغازه رو هم ببینم و داره اجناس اونو به خواهرم نشون میده که برام میخری.خواهرم هم میگه باشه برگشتیم برات میخرم. رو میکنه به خواهرم و میگه تو که همش میگی برگشتنی بعدشم نمیخری.ناراحت

 میگم دخترم خودم برات چیزی که بخوای میخرم. خلاصه یه ست عروسک خریدیم و رفتیم بازار و قول داد که دیگه چیزی نخواد. من که توی مغازه ها مشغول دید زدن مانتوها بودم و برگشتم دیدم که دست دخترک یه بسته حیواناته. میگم ا ا بازم که خرید کردی . پول خاله تموم میشه و دیگه نمیتونه مارو با خودش بیاره خرید. برگشته میگه عیب نداره عموب... میره کار میکنه دوباره پول درمیاره و خاله برای من اسباب بازی میخره.لبخند

 

 

/ 0 نظر / 415 بازدید